آن زن

زن، تواناترین مربی در جامعه ای مهدوی

سلام ای آفتاب عالم تاب!

:: داستان مهدوی::

آن ارتباط با خداها

:: یادداشت ::

آن چه یک برنامه ساز مهدوی باید بداند

تاملی کوتاه در رویکرد و ویژه نامه های ماهنامه موعود

گفت و گو با محمود جعفری

بشر نیازمند منجی است

:: آشنایی با اندیشه های مهدوی حمید سبزواری::

می‌توان نشانه‌های ظهور را دریافت

گفت وگو با جوان ترين نويسنده خاورميانه در سال های 2005 و 2006

دعا برای فرج يكی از اركان ظهور است

:: گپ و گفت مهدوی::

از ته دل امام زمان(عج) را باور کنیم

گفت و گو با فاضل نظري

شعر انتظار را مي توان شعر عدالت هم ناميد

::متن ادبی::

پیش به سوی فردای رها

زمينه‌سازي ظهور راهبرد امام خميني (ره) در طراحي و رهبري انقلاب اسلامي

:: متن ادبی::

بزرگ ترین اعتراف زندگی

فیلم نامه مهدوی برگزیده جشنواره آینده روشن

نرگس آبی

داستان مهدوی برگزیده جشنواره آینده روشن

نَفَسِ بلند

نمایش نامه مهدوی برگزیده در جشنواره آینده روشن

در یک قدمی ظهور

::شعر مهدوی جشنواره آینده روشن::

بوی قرآن و باران

مقاله برگزیده جشنواره آینده روشن

نهضت دعای فرج

:: غزل رضوی::

خوشم به این که سرم خاک آستان رضاست

:: گفتگو با فرزاد جمشیدی::

با راوی سحرهای دوست داشتنی ماه خدا

:: مقاله::

نگاهی به روند وبلاگ های مهدوی

:: مقاله::

ولایت و امامت در کلام امام رضا(ع)

در گفت و گو با محمد رسولی نمرور

مهدویت باید متولی داشته باشد

:: متن ادبی::

این دست های خالی

داستان برگزیده جشنواره آینده روشن

یک مأموریت با تأخیر

داستان

جشن

::بررسی ریشه های عدالت خواهانه انقلاب فرانسه و علل شکست آن::

این هفت نفر زندانی

مهدویت در جنبش‌های اسلامی معاصر

::سرمقاله::

خواجه در فکر نقش ایوان است!

::داستان مهدوی::

نامه

آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش آدرس ايميل

:: داستـــان ::

آن زن

معصومه ‌سادات میرغنی

گوشه اتاق نشسته‌ام. تمام استخوان‌هایم درد گرفته. چند ساعتی است که باد شدیدی می‌وزد. در و پنجره‌ها را بسته‌ام اما باز تمام تنم درد می‌کند و سوز سرما آزارم می‌دهد. عصر دیگری است.
کتابچه دعایم را برداشتم و دست به زانوهایم گذاشته تا بلند شوم که دردی در پاهایم پیچید. زیر لب گفتم: «مولاجان! تو که می‌دانی این سی و شش جمعه را تنها به عشق دیدارت به مسجدهای شهر رفته‌ام. امروز هم خودت توفیقش را بده تا بتوانم به عهدم وفا کنم.» 

همان طور دست به زانو،‌ صلواتی فرستادم و خواندم: اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن(ع).
آرام آرام بلند شدم. عبا را روی شانه‌هایم صاف کردم. عمامه را روی سر گذاشتم و در حالی که پاهایم را روی زمین می‌کشیدم، به طرف حیات رفتم. 

نعلین را به پا کردم و از خانه خارج شدم. خداوندا! اگر این چند هفته آخر هم بگذرد و چهل هفته‌ام تمام شود و مولا را نبینم، چه کنم؟ باز هم چهل هفته دیگر شورع به خواندن زیارت عاشورا می‌کنم، اما اگر باز هم دیدار روی آقا نصیبم نشد، چه؟

از چند کوچه که گذشتم، گوشه گنبد طلایی حرم را دیدم. لحظه‌ای ایستادم. دست به سینه گذاشته و سرم را خم کردم: «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)! یا رضای غریب! دعا کن زیارت امام غائب نصیبم شود.» 

دستم را پایین آورده و داخل مسجد انتهای کوچه شدم. کسی آنجا نبود. روبه‌روی محراب نشستم. صلوات فرستادم. 

دست‌هایم را بلند کردم و دعای فرج را خواندم. اشکم که سرازیر شد، کتابچه را باز کردم و زمزمه‌کنان خواندم: «السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یابن رسول‌الله، السلام علیک یا خیرة الله و ابن خیرته... .» 

به آخرهای دعا که رسیدم، حس کردم مسجد بیش از پیش روشن شده است. سر بلند کردم. نگاهم به محراب فیروزه‌ای مسجد افتاد. نور عجیبی تمام مسجد را پر کرده بود. بوی بسیار خوشی را استشمام کردم. حال عجیبی پیدا کردم. 

دستم را بالای پیشانی گذاشتم تا بهتر بتوانم شعاع نور را ببینم. این نور زیبا و درخشان چه بود و از کجا می‌آمد؟ چند خط آخر دعا را خواندم و بلند شدم. از مسجد که بیرون آمدم، رد نور را گرفتم و به راه افتادم. 

به خانه‌ای نزدیک مسجد رسیدم. دیوارهایش کاه‌گلی بود و کهنگی چند آجر کنارِ در، توی چشم می‌زد. نور از در نیمه باز خانه به بیرون راه یافته بود. لحظه‌ای به آن خیره شدم. در را بیش‌تر باز کردم و به درون خانه نگریستم. از پنجره یکی از دو اتاق خانه، نور بیرون زده بود. جلوتر رفتم. دیوار اتاق از چندین جا ترک خورده بود و غم داشت. صدای ذکری گوشم را پر کرد. 

قدمی برداشتم و داخل شدم. سیدی روی فرش کهنه‌ای نشسته بود و ذکر می‌گفت. خواستم به چهره‌اش نگاه کنم، اما نتوانستم. انگار قدرتش را نداشتم. تنم شروع به لرزیدن کرد. حس کردم آشناست... نکند اوست... اما آخر هنوز که چند جمعه مانده... اشک از چشمانم سرازیر شد. با شوق به سویش رفتم و گفتم: مولاجان سلام! السلام علیک یا صاحب‌الزمان(عج). 

لبخندی زد و جواب سلامم را داد. ملافه سفیدی رو به رویش پهن بود و گویی زیر آن کسی خوابیده. آخر چه کسی این زیر است؟ این نور چیست؟ چرا شعاعش باید تا مسجد کشیده شود و به چشم من برسد؟ به چهره نورانی مولا نگاه کردم. 

چه‌قدر منتظر شنیدن کلامی از او بودم. چه‌قدر به امید دیدن رویش روزها را با سختی سپری کردم و اکنون... قدمی جلو آمدم و کنار حضرت نشستم. دست‌هایم را نزدیک بردم و خواستم دستش را بگیرم که فرمود: «چرا این‌گونه به دنبال من می‌گردی و این رنج‌ها را متحمل می‌شوی؟» 

تصویر تمام روزهای جمعه‌ای که عصر یا غروب در گرما، سرما، باد، باران یا برف راهیِ یکی از مساجد شهر می‌شدم، یکی یکی از ذهنم گذشت و لحظه‌ای صدای زیارت عاشورا خواندن‌هایم در گوشم پیچید. از خود پرسیدم: «یعنی این کیست؟ چرا آقا او را معرفی نمی‌کند؟»
که دیدم به سمت جنازه اشاره کرد و فرمود: «مثل این باشید تا من به دنبال شما بیایم.» 

یعنی این شخص چه کرده که مولا این گونه از او می‌گوید؟ عالم بوده یا عارف؟ چه ذکری گفته و چه اعمالی انجام داده که باید مثل او باشم؟

باز صدای آرام او از فکر بیرونم آورد: «این بانویی است که در دوره بی‌حجابی (دوره رضاخان پهلوی) هفت‌سال از خانه بیرون نیامد تا نامحرم او را نبیند.» 
اشک از چشمانم سرازیر شد و به جنازه زن، خیره شدم.

منبع: میرمهر، مسعود پورسیدآقایی،انتشارات حضور، ص 43.
کد مطلب : 245

زن، تواناترین مربی در جامعه ای مهدوی

ژیلا علی نیا

زن، تواناترین مربی در جامعه ای مهدوی
مسئوليت انسان سازي، بهترين رسالت زن در نظام تربيتي اسلام است، همان نقشي كه معمار انقلاب حضرت امام خميني هم به زيبايي به آن اشاره نموده‌اند كه: همان طور كه ...